تبليغاتX
(((((آسپیچ سراوان))))) - ..:: اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!! ::..
..:: اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!! ::..
 

 روز مرگ حوا آدمک تنها شد... آد‌‌‌مک غمگین بود...

آدمک شیدا شد... چون که بی حوا شد...

روز مرگ حوا یک پرنده جان داد... 

یک سیاهی از عشق زیر پاها جا ماند...

آدمک با یک مشت غم وغصه برگشت 

سوی آن خانه کور !  بی حضور حوا دلکش دل که نبود... 

چند روزی که گذشت.... آدمک عاشق شد !

رفت سوی "شیرین " همره فرهاد شد ! 

در غم و قهر نگاه شیرین بی حضوری سیمین دلکش کوچک شد.... 

آنقدر کوچک و  تنگ که کسی جز لیلی دلکش را نخرید...

آدمک مجنون شد !  از برای لیلی کوه و صحرا را دید  از درختی خالی

برگ سبزی هم چید  آنقدر دور که شد.... 

دلکش کوچک و کوچکتر شد...

سالها در پی سال گذشت.... 

آدمک دل که ندارد حالا ! 

جای دل در سینه جاده ای هست به حجم دنیا

که هزاران عابر روز و شب می گذرند از آنجا...

دل ما آدمک ها کوچک نیست قد یک قطره خدا جا دارد 

کاش جای " حوا " اندکی فکر خدایی بودیم که دلش تنگ حضور آدم 

توی باغی پر گل بین گندم هایی است  که غم " حوا " داشت !!!!

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 5:21 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar


Javascripts


Google


در کل اینترنت
در این سایت

بهترین کدهای جاوااسکریپت

بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

Powered by webloger ◄┤

*
*
*
*
*
*
*
>