تبليغاتX
(((((آسپیچ سراوان)))))

14bnlsp.jpg

ماجرای شگفت آور پسری که در 13 سالگی پدر شد

به گزارش روزنامه سان ، الفى پسر 13 سالۀ انگلیسی که چهره‌اش او را بیش از 8 سال نشان نمى‌دهد از دوست دختر 15 سالۀ خود (چنتل) صاحب فرزند دخترى شد. آن دو وقتى ‌از موضوع مطلع شدند تصمیم به سقط جنین گرفتند اما بعد پسرک فکر کرد بد نیست که پدر شدن را نیز تجربه کند. الفى که هیچ درآمدى ندارد و تنها گاهى اوقات حدود 10 پوند از پدرش پول تو جیبى دریافت مى‌کزده است به گفتۀ خود هیچگاه عواقب این تصمیم خود را نسنجیده بوده است. پسرک شرح مى‌دهد که در سال گذشته زمانى‌که تنها 12 سال داشته است براى ‌اولین بار ارتباط را با دوست دخترش تجربه کرده که نتیجه‌اش چنین شده است. پدر الفى که با این چالش روبرو شده است اظهار مى‌دارد که دیگر براى هر تصمیمى دیر شده است و تنها باید مطمئن شد که پسرش در این سن به فکر بدنیا آوردن بچۀ دیگرى ‌نباشد.

 

الفی و دخترش

1.jpg



الفی و دوست دخترش چنتل به همراه نوزاد دخترشان میسی

2.jpg


چنتل و مادرش و دخترش

7.jpg


3.jpg

4.jpg


برای دیدن فیلم اینجا کلیک کنید


پدر شدن یک پسر بچه 13 ساله انگلیسی بر نگرانی‌های مردم این کشور درباره بالا بودن شمار بارداری‌ها در میان نوجوانان انگلیسی افزوده است.

به گزارش فارس، کشور انگلیس، در میان تمام کشورهای اروپای غربی، بیشترین شمار بارداری را در میان دختران نوجوان داراست.

شمار بارداری‌های دختران نوجوان در انگلیس 2 برابر تعداد بارداری‌های دختران نوجوان در کشورهای فرانسه و آلمان است.
بر اساس تازه‌ترین ارقام منتشر شده توسط اداره آمار ملی انگلیس، تعداد بارداری‌های زیر سن 16 سال در انگلیس در سال 1999 به میزان 3/8درصد بود اما این میزان در سال 2006 کاهش پیدا کرد و به 8/7 درصد رسید . البته شمار بارداری ها در میان دختران نوجوان در انگلیس همچنان بالا است.

انتشار خبر مربوط به پدر شدن یک پسر بچه 13 ساله در انگلیس، شوک و حیرت شمار بسیاری از مردم این کشور را به دنبال داشته است.

الفی پتن Alfie Patten پسر بچه 13 ساله انگلیسی و شانتل استیدمن دوست دختر 15 ساله وی که ساکن منطقه ساسکس Sussex در جنوب شرق انگلیس هستند، صاحب فرزند شده‌اند .

دیوید کامرون رهبر حزب محافظه کار انگلیس با ابراز نگرانی از روند رو به افزایش بارداری در میان دختران نوجوان انگلیسی گفت: این روند که بچه‌ها امروزه در این کشور بچه دار می‌شوند یک روند بسیار نگران کننده است.

دیوید کامرون افزود: این خیلی خوب است که شاهد بزرگ شدن بچه‌ها و پدر و مادر شدن آنها باشیم اما نه اینکه در حالی که خودشان هنوز بچه هستند صاحب بچه شوند و بچه‌ها نباید در این سن و سال به موضوع پدر و مادر شدن فکر کنند.

دیوید کامرون سپس گفت: وقوع چنین مسئله‌ای در این کشور واقعأ نگران کننده است و این مشکلی است که در نتیجه اشتباه عمل کردن به وجود آمده است و باید این وضعیت درست شود.

ایان دانکن اسمیت از اعضاء حزب محافظه کار انگلیس که مرکزی به نام مرکز عدالت اجتماعی را در انگلیس اداره می کند و پیشتر نیز رهبری حزب محافظه کار انگلیس را برعهده داشت، در اظهار نظر خود درباره این حادثه گفت: وجود این موردی که اکنون رخ داده است و یک پسر بچه 13 ساله پدر شده است نمونه ای از آن نگرانی است که حزب محافظه کار درباره آن صحبت کرده است و منظور حزب محافظه کار از نامیدن جامعه انگلیس به عنوان جامعه ای از هم گسیخته در واقع وجود چنین مواردی است.

ایان دانکن اسمیت با تأکید بر ضرورت رسیدگی به این مسائل و جلوگیری از وقوع آنها، گفت: این مشکلات در جوامع معینی به وقوع می‌‌پیوندند و لازم است تا به منظور حل این مسئله، توجه‌ها بر روی این جوامع متمرکز شود.

گوردون براون نخست وزیر انگلیس نیز در واکنش به این حادثه گفت: من از جزئیات دقیق این مسئله اطلاعی ندارم اما معتقدم همگی‌مان به طور مسلم خواستار این هستیم که از بارداری‌های سنین نوجوانان اجتناب شود .

از سوی دیگر، اد بالز وزیر کابینه دولت گوردون براون در امور مربوط به بچه‌ها، پدر شدن این پسر بچه 13 ساله انگلیسی را حادثه‌ای بسیار ناخوشایند و غیر عادی توصیف کرد و گفت: ما به عنوان یک جامعه می‌توانیم این اطمینان را به وجود آوریم که شمار بارداری های نوجوانان در این کشور روند رو به پایینی را در پیش خواهد گرفت .

گفتنی است، الفی که چهره اش در حد یک پسر 8 ساله دیده می شود با قد 1.22 متر و دوست دخترش Chantelle که 2 سال از او بزرگتر است، چهار روز پیش ، صاحب یک فرزند دختر شدند.

وقتی خبرنگار از او سوال کرد ، هزینه نگهداری کودک را چگونه تأمین می کند، او پرسید:" هزینه یعنی چی؟"
ظاهرا مادر بچه ، در نحوه استفاده از قرص های ضدبارداری دچار اشتباه شده بود.

پدر الفی که دارای 9 فرزند است در این زمینه گفت:" شاید الان کمی دیر شده باشد ، اما حداقل من به او تذکر دادم که به فکر فرزند دیگر نباشند!"

+ نوشته شده توسط دهواری در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 8:16 بعد از ظهر |
..:: اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم، از فرط شادي خواهند مرد!!! ::..
 

 روز مرگ حوا آدمک تنها شد... آد‌‌‌مک غمگین بود...

آدمک شیدا شد... چون که بی حوا شد...

روز مرگ حوا یک پرنده جان داد... 

یک سیاهی از عشق زیر پاها جا ماند...

آدمک با یک مشت غم وغصه برگشت 

سوی آن خانه کور !  بی حضور حوا دلکش دل که نبود... 

چند روزی که گذشت.... آدمک عاشق شد !

رفت سوی "شیرین " همره فرهاد شد ! 

در غم و قهر نگاه شیرین بی حضوری سیمین دلکش کوچک شد.... 

آنقدر کوچک و  تنگ که کسی جز لیلی دلکش را نخرید...

آدمک مجنون شد !  از برای لیلی کوه و صحرا را دید  از درختی خالی

برگ سبزی هم چید  آنقدر دور که شد.... 

دلکش کوچک و کوچکتر شد...

سالها در پی سال گذشت.... 

آدمک دل که ندارد حالا ! 

جای دل در سینه جاده ای هست به حجم دنیا

که هزاران عابر روز و شب می گذرند از آنجا...

دل ما آدمک ها کوچک نیست قد یک قطره خدا جا دارد 

کاش جای " حوا " اندکی فکر خدایی بودیم که دلش تنگ حضور آدم 

توی باغی پر گل بین گندم هایی است  که غم " حوا " داشت !!!!

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 5:21 بعد از ظهر |

دنیا رو....... ببین.......

www.manotanhaee.blogfa.com

کاش همان کودکی بودم که حرفهایش را از نگاهش
میتوان خواند، اما اکنون اگرفریاد هم بزنم کسی نمی شنود.
دلخوش کرده ام که سکوت کرده ام،
سکوت شکست نيست سکوت مادر فريادهاست،
و سکوت رنگ معصوميت هاست.
دنیا راببین......

بچه بودیم از آسمان باران می آمد،
بزرگ شده ايم از چشمهایمان می آید.
بچه بودیم درد و دل را با هزار ناله میگفتیم،
همه میفهمیدند.
بزرگ شده ایم ،درد و دل را به صدزبان میگوییم،
اما هیچ کسی نمیفهمد..... 

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 5:20 بعد از ظهر |
 

عشق

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم . ديدم تمام اشکهايم را براي بدست آوردنت ريخته ام!

نفس

زندگي را دوست دارم نه در قفس     بوسه را دوست دارم نه در هوس       تو را دوست دارم تا آخرين نفس

دل

واسهء شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي ...&

عشق

عشق بيماري است که تنها درمان آن جواب مثبت از طرف معشوق است
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دهواری در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:17 قبل از ظهر |
 

عشق

خواستم براي از دست دادنت اشک بريزم . ديدم تمام اشکهايم را براي بدست آوردنت ريخته ام!

نفس

زندگي را دوست دارم نه در قفس     بوسه را دوست دارم نه در هوس       تو را دوست دارم تا آخرين نفس

دل

واسهء شکستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواي...اما واسه اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي ...&

عشق

عشق بيماري است که تنها درمان آن جواب مثبت از طرف معشوق است
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دهواری در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:17 قبل از ظهر |

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

 Yaser_1410@yahoo.com

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

Yaser_1410@yahoo.com

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره

Yaser_1410@yahoo.com    نظر يادت نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دهواری در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:12 قبل از ظهر |
چند وقت پیش(خیلی وقت پیش) عکسی رو تو اینترنت دیدم که با دیدن اون عکس قلبم درد گرفت!
اون عکس و خیلی ها ممکنه که دیده باشن! اما امروز ادامه اون عکس ها رو دیدم و امروز هم قلبم درد گرفت!
درسته که من آدم احساساتی هستم٬ اما حکایت عکس ها ٬ حکایت دیگه ایه!
حکایت عکس ها٬ حکایت یه عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست!
چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟

در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬
در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!
 
 
پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دهواری در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:15 قبل از ظهر |

گرنیمه شبی مست

 

 

 

              گر نيمه  شبي مست درآغوش من افتد 

                چندان به لبش بوسه زنم كز سخن  افتد 

*

**

            صد با ربه  پيش قدمش  جان  بسپارم                                              

            يكبار مگر گوشه چشمش  به  من  افتد                                               

***

****

            اي برسر سوداي تو سرها شده برباد

             دور از تو چنانم كه سري بي بدن افتد

*****

******

              آواره كوچك دهنت وردزبان هاست                                              

                پيدا شود آن راز كه درهر دهن افتد                                              

*******

********

          طوفان حديث من اگر بگذرد از هند

           درزيرلحد ريگ  به كفش حسن  افتد

**********

***********

          ************          

                      شيرين نفتد هركه زند تيشه كه اين رمز                   

                      شوري است كه تنها به سركوهكني افتد                  

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:30 بعد از ظهر |

                        شرایط از دواج امروزی 

                    

                                                            

 

 

     

 

 

   آقای مجرد زاده

  

      

اگر واقعا دل از دنیا بریده اید ودل را بیر حمانه به دریا زده ومیخواهید بزرگترین اشتباه زندگی .

خود را تجربه نموده واز دواج کنید  به سوالات ذیل پاسخ های صادقانه ارایه کرده واگر تمام جواب های تان جمع بود... منظورم مثبت است.... آنگاه می توانید خودخواسته خود تانرا به

غلور خانه پرتاپ کنید....

1... آیا میخواهید یک عمر ته سری خورده وجرات بلند کردن سرتان را نداشته باشید ؟

2...آیا مایلید با دوستان خویشان واقوامتان خدا حافظی کرده وتمام عمرفقط با خشو خسر وخسر بوره سر وکله بزنید؟

3... ایا دوست دارید درزود ترین وقت ممکن یک آشپز ماهر یک ظرف شوی قابل ویک مرد

کامل خانه دار به تمام معنا باشید؟

اگر بعد از خواندن این سوالها هنوز هم سرعقل نیامده وتصمیم دارید به غلورخانه خیز بردارید

خوب بفرماید این گود این هم میدان . تشریف بیارید وقدم دراین میدان نبردگذاشته واجازه دهید

سروکله ی تان را خورد وخاکستر کنند  اما قبل از اینکار اول باید یک وصیت نامه برای

بازماندگان خود بنویسید  چون درین میدان  اجل همیشه معلق و مطلق است.........

 

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:29 بعد از ظهر |

مرا صدبار از خود برانی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |

مثل تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو  مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق

تو  مثل  شبنم  عشقی  بروی  پونه   عاشق

*

**

تو  مثل  دست   سپیده  پر از  تولد   نوری

تو  نم نم  باران  لطیف  وپاک  و  صبوری

***

****

تو  مثل  مرهم  یاسی  برای  قلب   شکسته

تو   سایبان   امیدی  برای  یک   دل خسته

*****

******

تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم

تو مثل خنده  یاسی  ومثل غربت یک  غم

*******

********

تو  مثل  جذبه  عشقی  در انتظا ر  رسیدن

در امتداد   نوازش   گلی  زعاطفه  چیدن

********

*********

تو مثل  نغمه  موجی  غریب  وآبی  وساده

شبیه  شاخه  گلی  که  افق یه  چلچله  داده

*********

**********

تو  مثل چکه  مهری  زسقف  سبز صداقت

تو مثل گریه شعری برروی صفحه غربت

**********

************

تو مثل هرچه که هستی مرابه نامت صدا کن

برای  این دل سرگشته  وقت  صبح  دعا کن

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |
بی عشق 
       

      

               

 

بی عشق نمیتوان نفـس زد        پا بر سـر کوی هیچکـس زد

 

تا بلـبـل عشــق پر بـریـزد        گل خیمه میان خار وخس زد

 

آن دل که نبـود مســت دلبر      هرحرف که گفت ازهوس زد

 

ازشادی ووجد مرغ دل بود      هربال وپری که در قفــس زد

 

تـاعشـــق نهـاد روبه کویـم       از پیـش بـسـاط عقـل پـس زد

 

برکشــوردل بـه حکمرانی        هرسو ، ره مفتی وعسس زد

 

گم شـده دل نور بخـش در عشـق

چنـــدان که به یاد او نفــــــس زد

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:21 بعد از ظهر |

 

 از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،

 خدا گفت: نه!

رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،

 خدا گفت: نه!

شکيبايي زاده رنج و سختي است.

شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،

 خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را

 فراچنگ آوري.از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،

 خدا گفت: نه!

رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و

نزديکتر مي کند.از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،

 خدا گفت: نه!

بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس

 خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم

و باز گفت: نه. من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي

 لذتي به کف آري.از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را

دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

 و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!

 سه درد آمد به جانم هر سه یکبار    

اسیری و غریبی و غم یــار

                             اسیری و غریبــی چــاره دارد  

غم یــار و غم یــارو غم یـــار

——————————————————————————–

عشق از ازلســت و تا ابد خواهـــد بـود

  فــردا کـــه قــیـامــــت آشــــکــار گـــــردد  

هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

——————————————————————————–

در باغ دلت شاخه ای از یاس نبود

                          اشکت که چکید دیدم المـاس نبود 

بعد از نگه تو عاقبت فهمیدم

                                در شهر تو کس طالب احساس نبود 

——————————————

گرفتم شیشه ی مهرت به دستم

                                ز عطر بوسه هایت مست مستم 

به پای جام چشمـهـــایت عزیــزم

                                  تمام هستی خود را شکســتــم …. 

 اشعار فروغ فرخزاد

       

همه تون را دوست دارم

ولی عاشق یک نفرم

امروز برام پیام اومده بود

عشق واقعی مثل جن می مونه ، همه در موردش حرف

 می زنند اما کمتر کسی اون را می بینه

اما من عاشقم ..!

 آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

 یک نفر در آب دارد می سپارد جان

 یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

 روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

 آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

 آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

 که گرفتستید دست ناتوانی را

 تا توانایی بهتر را پدید آرید

 آن زمان که تنگ می بندید

 بر کمرهاتان کمربند

 در چه هنگامی بگویم من !  

 ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ

بود بر شاخه هایم آخرین برگ

تو پنداری که شب چشمم به خواب است

ندانی این جزیره غرق آبست

به حال گریه می خوانم خدا را

به حال دوست می جویم شما را

زبس دل سوی مردم کرده ام من

در این دنیا تو را گم کرده ام من

مرا در عاشقی بی تاب کردی

کجا هستی دلم را آب کردی

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست

که پیش روی ما غمگین حصاریست

بود روز تو برای ما شب تار

صدایت می رسد از پشت دیوار

کلام نازنینت مهر جوش است

صدایت در لطافت چون سروش است

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست

شب ما بهر تو همگام روز است

به وقت صبح تو ما را شب آید

در آن هنگامه جانم بر لب آید

کویرم من، تو گلشن باش ای یار

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار


 

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دهواری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 7:34 بعد از ظهر |

درد دل

 

امشب شب اخر که مزاحم دلت شدم

 

خورشید فردامال تو ببخش که عاشقت شدم

 

بدرقه لازم ندارم میرم عزیز ترین

 

نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار اززمین

 

دوست دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود

 

غافل از این که قلب من منتظراشاره بود

 

====>دوست دارم<====

 

 

+ نوشته شده توسط دهواری در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2:6 بعد از ظهر |

اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

http://bachehaye-vavan.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط دهواری در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2:5 بعد از ظهر |

سخنی از دکتر شریعتی

من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم

پس چرا از فردا می ترسم

 من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!

http://bachehaye-vavan.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط دهواری در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2:4 بعد از ظهر |
بهار که بیاید

زمستان میرود

<<هوا بس ناجوانمردانه سرد است>>

بهار من می شوی؟

می آیی؟

 

 

عشق را که حراج کردی

من

مرثیه خوان بید مجنون شدم

 

 

کنار عکس تو و دیوان حافظ

آرزوهایم غبار گرفته

خاموشیست اینجا

من و سکوت و ورق خوردن دفتر عمر

 از تو مینویسم

یادت هست؟

من و تو عشق را عبادت کردیم.

+ نوشته شده توسط دهواری در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 2:14 قبل از ظهر |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش

عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

+ نوشته شده توسط دهواری در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 2:5 قبل از ظهر |

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
دیگر حتی به امید تو نیز نخواهم بود   قاصدک

+ نوشته شده توسط دهواری در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |

دل من   
کاش میشد دو بار بمیرم! یک بار  برای تو و بار دیگر برای خودم!   
برای تو  بمیرم چون تو را تا اوج دوست داشتن دوست دارم.    
 و برای خودم بمیرم چون این دل پریشانم بیش از  این تاب پریشانی ندارد   
اما فقط یک بار  میتوان مرد   
میخواهم فقط برای تو بمیرم،آشفتگی های دل  غمگینم هیچ ارتباطی به من ندارد!   
از همان لحظه  اول که عاشق میشد بایست فکر چنین روزهایی را هم میکرد    
میخواهم برای تو بمیرم،شاید باور کنی که بی اندازه  دوستت دارم،   

شاید باور کنی که بی اندازه دوستت  دارم،   
                شاید باور کنی که بی اندازه دوستت دارم،    
                               شاید باور کنی که بی اندازه دوستت دارم،    
                                           شاید باور کنی که بی اندازه دوستت دارم،   
                                                       شاید باور کنی که بی اندازه دوستت دارم،   
                                                                     شاید  باور کنی که بی اندازه دوستت دارم،   
اوج  عشق کجاست؟  
 
آخرین مرحله دوست داشتن کجاست؟   

تا همان نقطه دوستت میدارم  

 

+ نوشته شده توسط دهواری در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 7:33 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM






Powered by WebGozar


Javascripts


Google


در کل اینترنت
در این سایت

بهترین کدهای جاوااسکریپت

بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

Powered by webloger ◄┤

*
*
*
*
*
*
*

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

free counters

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی آسپیچ سراوان┼┼●:::