همه ما کما بیش ماجرای ازدواج یکی از صحابی رسول الله را شنیده ایم که اگر احیانا آن را نشنیده اید ما آن را برای شما تعریف می کنیم.
یکی از روزها یکی از یاران رسول (ص) به دیدارش آمد و در نزدش نشست. دقایقی بعد زنی به حضور پیامبر اسلام (ص) رسید و به ایشان گفت: ای پیامبر خدا آمده ام تا خودم را به شما هبه کنم که اگر خواستید با من ازدواج کنید. رسول اکرم (ص) نگاهی به او انداخت و بلافاصله نگاه از وی برداشت که نشان می داد از او خوششان نیامد. لحظه ای بعد مردی که در نزد پیامبر بود جلو آمد و گفت: یا رسول الله اگر او را برای خودتان نمی خواهید به ازدواج من درآورید. پیامبر فرمود: برو چیزی را پیدا کن و مهریه او قرار بده. رفت و پس از مدتی بازگشت و گفت: یا رسول الله به خدا سوگند! چیزی پیدا نکردم. من در دنیا به غیر از این پیراهن و شلوار و دو دست عبا چیزی ندارد. فرمود: یکی را به او بده.
به این نکته توجه داشته باشید که این صحابی تا چه حد به اهمیت ازدواج واقف بود که حتی راضی بود که به خاطر این ازدواج از لباسش بگذرد.
سپس پیامبر فرمود:"اگر شلوارت را به او بدهی، دیگر شلواری نخواهی داشت، پس بگرد و حتی توانستی یک حلقه انگشتر آهنی هم پیدا کنی کفایت می کند. او جست و جو کرد، اما دست خالی بازگشت. رسول الله (ص) از او پرسید: آیا قرآن از بر داری؟ گفت: بلی، فلان سوره و فلان سوره را از حفظ دارم. فرمود: من او را به ازدواج تو در می آورم و مهریه او را آموختن یک سوره از قرآن قرار می دهم. پیامبر (ص) آن زن را به ازدواج وی درآورد به شرطی که سوره ای از قرآن را به او یاد دهد.
ادامه مطلب




